تبليغاتX
بی بی و آقابزرگ

خیلی وقته به محمدحسین عزیزم قول داده بودم تا یکی از خاطرات شیرین دوران گذشته رو بنویسم. خیلی سخت بود انتخاب خاطره. لحظه لحظه ی اون روزها و شب ها پر از خاطره ن. پر از لحظات شور و صمیمیت و یک رنگی. پر از نشاط و بازی گوشی. اون دوران خاطره انگیز تکرار نخواهد شد و برای نسل جدید هم اتفاق نمی افته. بازی های کامپیوتری، اینترنت، موبایل و مدرنیته شدن، جای هم‌بازی شدن و تجربه ی با هم بودنو گرفته.

حالا ما کمی بزرگتر شدیم و توی سن جوونی به روزهایی فکر می کنیم که توی خونه ی قدیمی آقابزرگ با هم بودیم. به گوشه گوشه ی خونه که فکر می کنیم یاد و خاطره ای پیدا می شه. از دالون، حیاط، شبستون، غرفه، تارمه، اتاق ها، پستو، دیوار کوتاه بین خونه ی آقابزرگ و عموحسین و... همه ی نوه ها بدون استثنا خاطرات زیبا و قشنگی دارن. برای شخص من فراموش کردن خاطرات نه تنها سخت، که غیر ممکنه. آدم هیچ وقت نباید گذشته ی خودش رو فراموش کنه... درسته؟

ببخشید که مقدمه م طولانی شد و معذرت از خواهرایی که اسم کوچیکشون توی خاطره آورده می شه:

عید سال 78 برای من پر از خاطره ست.

اون روزا مثل الآن نبود. نمی دونم ازدیاد جمعیت باعث این شده، مشکلات زیاد شدن یا چیز دیگه ای؟ تعطیلات کنار هم بودیم. همگی تِلِپ می شدیم خونه ی آقابزرگ... شب بود و وقت خوابیدن. من، داداش علی، علیرضا، محمدحسین، آبجی بتول، آبجی فاطمه(خاله فخری)، آبجی مریم. تا ساعت 3 نصف شب بیدار بودیم و جوک تعریف می کردیم و می خندیدیم. بگذریم که داداش علی نامزدش چه متلک هایی به هم ننداختن!!!

فردا شب، دو نفر به جمعمون اضافه شد: آبجی آمنه و مهدی(داداش عزیزم). بین خواب و بیداری بودم. ساعت 12:30 محمدحسین بیدارم کرد. دیدم جمع بچه ها جَمعه. بزرگترا هم گرم خوابن و وقت شوخی و مسخره بازی فرا رسیده. همه چَپیده بودیم توی اتاقی که تلویزیون داشت. بزرگا هم توی اتاق پذیرایی خواب بودن. اول قرار شد جوک تعریف کنیم. به نوبت لطیفه ای می گفتیم و هرچند بی مزه اما از خنده روده بُر شدیم. "الکی خوش" که می گن ما بودیم. جوکِ واقعاً بی نمکی رو تعریف می کردیم اما از خنده ی بی ربطش دل درد می گرفتیم.

بعدش تصمیم گرفتیم تلفن بازی کنیم. دور اتاق نشستیم و داداش علی رو گذاشتیم یه سر خط و نامزدش تهِ خط. طوری هم قرار گرفتیم که نامحرما به هم چیزی نگن تا مکالمات کاملاً شرعی باشن!!! بازی شروع شد. داداش علی توی گوش بغلی می گفت دوستت دارم. این جمله بصورت نجوا، گوش به گوش می رفت تا به گوش فرد مورد نظر داداش علیمی رسید. دقت کنید نامزد بودن ها. فکر بد نباشه خواهشاً.

بعدش هُپ رو انتخاب کردیم که بعد از کلی خنده و اشتباه و التماس و ننه من غریبم بازی، آبجی فاطمه برنده شد.

داداش علی می گفت "بچه ها اگه بزرگترا صدامونو ضبط کرده باشن که پدرمون در می یاد با کارای امشبمون"

مشاعره شروع شد. من و آبجی آمنه چون شعرای زیادی از کتابای درسی بلد بودیم تونستیم بر همه فائق بشیم! ولی در کل با مشاعره خیلی حال نکردیم و بازی دیگه ای رو انتخاب کردیم.

یه مرغ دارم روزی 3 تا تخم می ذاره، چرا سه تا، پس چند تا؟ ، 8 تا

بازی اون شب خیلی مزه داد. شماره ها : آبجی فاطمه(1) - آبجی آمنه(2) - آبجی بتول(3) - آبجی مریم(4) - محمدحسین(5) - خودم(6) - علیرضا(7) - داداش علی(8) - مهدی(9)

خیلی خیلی خندیدیم و خوش گذشت.

ساعت تقریباً 3:30 شب بود که از توی آشپزخونه صدای گربه شنیدیم. به سمت حیاط هجوم بردیم. من و علیرضا رفتیم توی آشپزخونه اما خبری نبود. از اون جایی که از بچگی عادت داشتیم دخترا رو اذیت کنیم، بهو با ورود دخترا یه پخ بلند گفتیم و صدای جیغ دخترا دراومد. از سر و صدای ما، زن دایی و خاله فخری بیدار شدن و ما هم که دیدیم هوا پَسه، مثل بچه آدم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده رفتیم و خوابیدیم. صبح، آبجی بتول گفت: شماره 6، یادت باشه، شتر دیدی، ندیدی  (منظورش این بود که جریانات دیشب رو به کسی نگیم). این شد که تا مدت ها، همدیگه رو به شماره صدا می زدیم.

جریان اون شب ها رو فقط کسی که توی اون موقعیت بوده می تونه درک کنه. گاهی از خنده ی زیاد، دل درد می گرفتیم و اشکمون در می اومد.

خدا رو شکر می کنیم که خانواده ای داریم بهتر از برگ درخت، بهتر از آب روان...

خانواده هایی داریم که با اون ها احساس خوشبختی می کنیم.

آقابزرگ و بی بی مهربانی داریم که محبتشان پایانی ندارد و در دنیا کم نظیرند.

خاله ها و دایی هایی داریم که هر کدام به نوبه ی خود بهترین اند.

خدایا شکرت... خدایا شکرت و هزاران بار شکر.

 

خاطره نویس: سید محمدرضا حسن زاده (آب زلال)

+ نوشته شده توسط نوه ها در پنجشنبه سی ام دی 1389 و ساعت 10:16 |

هشت آذر ۱۳۶۰ روز شهادت دايي عزيزمان در عمليات طرق‌القدس است. همه ‌ساله، جمعه‌ي قبل هشتم آذر، مراسم سالگرد را با قرائت دعاي ندبه و اهداي ثوابش به ارواح طيبه‌ي شهداي آن روز و عمليات، برگزار مي‌كنيم. امسال هم مثل هرسال دعا را خوانديم و علاوه بر آن، بعد از دعا بر سر مزار "دايي رضا" جمع شديم و با قرائت فاتحه، از او خواستيم كه شفيعمان در روز محشر شود.

 

اين خاطره مربوط به زمان پيش از انقلاب، در مسجد جزايري است كه يكي از پايگاه‌هاي نيروهاي انقلابي و سازمان‌دهي حركات ضد رژيم و پخش اعلاميه‌هاي امام و غيره بوده است.

     چند روزي بود كه يك پاسبان شهرباني، موقع اقامه‌ي نمازهاي جماعت، در مسجد حاضر مي‌شد تا از هرگونه حركات انقلابي و ضد رژيم جلوگيري نمايد.

     آن روز اعلاميه‌اي را كه از سوي امام رضوان‌الله‌تعالي‌عليه  از پاريس صادر شده بود، بچه‌هاي مسجد تكثير كرده و آماده‌ي توزيع كرده بودند. سيد محمدرضا حسن‌زاده نيز مأمور پخش اعلاميه در مسجد شده بود. اما وقتي پاسبان را مشاده كرد كه كنار امام جماعت ايستاده و نمازگزاران را كنترل مي‌كند، تأمل كرده و تصميم به اقدامي مي‌گيرد كه آن پاسبان متوجه اقدام او نشود.

     او در حال اقامه‌ي نماز، در حالي كه همه در ركوع بودند، ناگهان اعلاميه‌ها را كه در زير لباس خود مخفي كرده بود، درآورده و بين نمازگزاران و در مسجد به هوا پرتاب مي‌كند. شهيد سيد محمدرضا به قدري سريع عمل مي‌كند كه پاسبان شهرباني، اصلاً متوجه اين كه چه كسي اين كار را انجام داده، نمي‌شود و همه‌ي نمازگزاران نيز اعلاميه‌ها را ديده و بين همه پخش مي‌شود.

     سيد محمدرضا، بعداً به خاطر احتياط و جهت اطمينان از صحت نماز خويش، از روحاني بزرگوار مرحوم حميد كاشاني مي‌پرسد كه حكم نماز آن روز من چيست؟ كه مرحوم كاشاني به او گفته بود: "اگر يك نماز تو در پيش خداوند قبول شود، همين نماز است."

... خدايشان درجاتشان را متعالي كند ...

 

ارسال مطلب از:

                       سـيد مـحـمـدعلي حسـن‌زاده           =     دايي علي (برادر شهيد)
                          سيد محمدحسن سيدموسوي        =       نفر اول از سـمـت چـپ
                             سـيد مـحـسـن سـيـدمـوسـوي       =        نفر دوم از سمت چـپ

+ نوشته شده توسط نوه ها در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 11:45 |

سلام.

بالاخره بعد از ۳۳۴ روز خانه‌نشيني اين وب‌لاگِ مظلوم؛ با وجود تمامي اتفاقات كوچيك و بزرگي كه مي‌تونست سوژه‌ي توپي براي پست مطلب جديد باشه، امروز اتفاقي افتاد كه هرچند ناخوش‌آينده، اما تن بي‌جان و خسته‌ي ما رو تلنگري زد براي آپ‌ديت اين تارنماي دست و پا از همه جا كوتاه!

به نقل از خبرنگار بي‌بي و آقابزرگ:
امروز يعني يك‌شنبه ۱۰/۸/۸۸ حدوداي ساعت ۴ عصر اميرمحمد، پسر بزرگِ عبدالله (نوه‌ي چهارمي از سمت راست) به مامانش مي‌گه مامان بوي سيگار مياد.

مامانش هم بش مي‌گه نه بوي سيگار نمي‌ياد. دقايقي بعد هم اثبات مي‌شه كه اميرمحمد داشته اشتباه مي‌كرده و حق با مامانش بوده. (هميشه بايد حرف پدر و مادر رو گوش داد. وقتي مي‌گن بوي سيگار نمي‌ياد خوب بوي سيگار نمي‌ياد ديگه!)

مامان اميرمحمد در خلال انجام كارهاي خونه، در حال رفتن به اتاق خواب بوده كه مي‌بينه يه نور و بويي از توي اتاق مي‌ياد. انگار كه دارن اون‌جا غذا درست مي‌كنن! (اگر من بودم شك مي‌كردم كه دارم مي‌رم از آش‌پزخونه مي‌رم توي اتاق يا از توي اتاق دارم مي‌رم آش‌پزخونه؟!)

خلاصه اين‌كه بعد از وارد شدن به اتاق مي‌بينه كه درست مي‌گفته كه بوي سيگار نمي‌ياد. بوي سوختن پرده‌ي اتاق مي‌اومده!
بله بچه‌هاي گلم!
چيزي كه داشته مي‌سوخته اتاق بوده نه سيگار.
اميرمحمد و مامانش بعد از تلاش براي خاموش كردن آتيش مذكور، وقتي مي‌بينن نمي‌تونن كاري كنن، با ۱۲۵ تماس مي‌گيرن و مأمورين بي‌حاشيه‌ي آتش‌نشاني سريع به محل اعزام مي‌شن و بعد از سوختن:

يك دست‌گاه لپ‌تاپ
يك عدد تخت‌خواب
يك دست‌گاه تلويزيون

آتيش رو خاموش مي‌كنن.

 

از اين ماجرا چند نكته مي‌شه ياد گرفت:

۱) هر بوي سيگاري مي‌تونه بوي سوختن پرده باشه!!
۲) تخت خوابتون و لپ‌تاپتون و تلويزيونتون رو توي اتاق خواب نذارين چون اگه پرده بسوزه، اونا هم مي‌سوزن!!
۳) اگه پسرتون گفت بوي سيگار مي‌ياد، سريع زنگ بزنيد آتيش‌نشاني كه بياد آتيش اتاق خوابتون رو خاموش كنه.

 

... خبرنگار بي‌بي و آقابزرگ ...

+ نوشته شده توسط نوه ها در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 22:56 |

سلام

يه مصاحبه ترتيب داديم با آقابزرگ كه الان ميخوايم تقديم كنيم به شما عزيزان و دوست داران وبلاگ بي‌بي و آقابزرگ.

مصاحبه كننده :  سلام

آقابزرگ: سلام 

- مي‌دونيد كه يه وب‌لاگ توي اينترنت، به اسم شما و بي‌بي راه اندازي شده. مي‌خواستيم نظرتون رو راجع بهش برامون بگيد.

 - وبلاگ چيه؟ همون سايته؟

- آره آقابزرگ، همونه.

- خب چي مينويسيد داخلش؟

- بيشتر خاطرات نوه‌ها. اگه كسي مطلبي هم داشته باشه مي‌ذاريم.

- منم مي‌تونم مطلب بدم؟

- اختيار دارين وبلاگ مال خودتونه. حالا راجع به چي مي‌خواين مطلب بدين؟

- صندوق سادات جزايري.

- بنويسيتش، بدين بمون، تايپش مي‌كنيم، مي‌ذاريم توي وب‌لاگ.

- خب كيا تا حالا مطلب دادن؟

- نوه‌هاي پسر، تقريباً همه‌شون. مي‌شه ماجراي خواستگاريتون رو از بي‌بي برامون بگيد؟

- نه.

- ميشه نظرتون رو راجع به نوه‌ها بدونيم؟ ما اسم ميديم، شما در حد يك يا دو كلمه، نظر بديد.

- خوبه.

- محمدحسن(اولي از سمت چپ)؟   {باقي به ترتيب از سمت چپ ميرن تا آخر}

- نوه‌ي بزرگ.

- محسن...؟

دانشگاه آزاد.

- علي...؟

- سوغاتي بمون نداد از مشهد كه اومد.

- عبدالله...؟

- رفت توي خونش ؟ مباشر خونشو ساخت يا هنوز گيرشه؟

- امين...؟

- بش بگين تو  سخن‌راني‌هاش از باقيات الصالحات هم بگه.

- باقر...؟

- وقتي مياد خونمون، مواظب باشه سرش به سقف نخوره.

- محمدرضا...؟

- دعوتمون نكرد براي جلسات فامیل سبز.

- علي‌رضا...؟

- هنوزم توي جيب فامیلاش سيگارت ميندازه؟

- محمدرضا...؟

- رفته قم؛ موبايلمونو هم برده برا خودش.

- مهدي...؟

- شوشتري شد رفــــــــــــــت!!!!!

- محمدعلي...؟

- آرزوهاش هنوز كالن؟!!

- محمدحسين...؟

- مامان باباش ايران نيستن، حواستون بش باشه. يه خونه دستشه هااا !!!!

- سعيد...؟

- چي بگم والا؟!!!!!!!!!!!!!!

- نوه‌هاي دختر...؟

- حرفي براي گفتن ندارم!

- ممنون از وقتي كه براي ما، توي وب‌لاگ خودتون گذاشتين. به بي‌بي سلام برسونين.

- منم تشكر مي‌كنم از اين‌كه  به ياد ما هستين.

مصاحبه كننده: خرزو خان

منتظر مصاحبه‌هاي بعدي باشيد...

+ نوشته شده توسط نوه ها در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 14:17 |

سلام.

ما تو خونوادمون آدماي مختلف زياد داريم. اما همشون شكر خدا آدماي شريف و تو جايگاه خودشون قابل احترام هستن.

از بازاري

كارمند

آزاده

جانباز

اداري

همه جوره

اينا منحصراٌ بچه هاي بي بي و آقابزرگ نيستن اما فاميلن ديگه.

زمان جنگ از آمحمود خبري نبود و مفقود شده بود.

۴ سال تمام هيچ خبري ازش نبود.

احتمال بودنش خيلي كم بود تا نبودنش

اما

يه شب خونه آقابزرگ اون تلفن زرده قديمي كه شماره گيرش ازين گرديا ود زنگ خورد و من گوشي رو برداشتم.

آقاي سفيد گر بود و با دايي ميخواس حرف بزنه.

گوشي رو به دايي دادم و يه هو صداي بلند دايي رو شنيدم كه داد ميزد.

دست خودشون نبود.

همه پرسيديم چي شده.

و

دايي كه به طاقچه سفيد اتاق تكيه داده بود تحمل ايستادن نداشت و نشست و با صداي لرزون و چشم گريون گفت: آمحمود زندس

كنترل چشما از دست رفه بود. همه دلشون بهاري شد و گونه ها خيس.

دست جمعي تصميم گرفتيم بريم به عمو هاشم (قدس سره) بگيم.

آقابزرگ از مغازه اومدن. بزرگترا جمع شدن. محارم براي تبريك به عمو و دست بوسيشون لحظه شماري ميكردن. محرما هم واسه زن عمو جمع شدن.

و

تو اون اتاق اندروني. همه جمع. عمو نشسته. مثه هميشه آروم و منتظر كه چرا همه اومدين.

و

آقا بزرگ گفتن

خبر بودن آ محمود رو

==========================

ياد آوري اين خاطرات نه براي كشيدن آهي براي مرور گذشته هاس. براي ياد آوري حق سنگينيه كه بقيه به گردن همه ما دارن. مخصوصاٌ اگه از جون و زندگي شون گذشته باشن

 

(نفر ۱۱ از سمت راست)

+ نوشته شده توسط نوه ها در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 10:47 |

بسمه تعالی

پایین متن بیانیه مدیر رو حتماْ بخونید

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال 
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

.::
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

نوشته شده توسط: سيدعبداله سيدموسوي

*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*--*

بیانیه مهم مدیر وبلاگ :

این پست به دلایلی که بعداْ میگم حذف شده بود ولی از اونجایی که با استقبال عمومی مواجه شده بود مجددا تو وبلاگ قرار گرفت.

از داداش گلم عبدالله(چهارمی از سمت چپ) معذرت میخوام و امیدوارم تو این ماه عزیز از من دلگیر نشده باشه اگر هم که شده منو ببخشه.

+ نوشته شده توسط نوه ها در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 13:35 |

سلام

اين‌بار خبري كه داريم، بايد توي صفحه‌ي حوادث وب‌لاگ قرار بگيره!!
۴ تن از نوه‌ها و يك تن از نتيجه‌هاي بي‌بي و آقابزرگ در آسانسور تازه‌تأسيس خونه‌ي بي‌بي و آقابزرگ گير افتادند!
به گزارش خبرنگار بي‌بي‌آن‌لاين در تاريخ ۱۱/۶/۸۷ مصادف با شب اول ماه مبارك رمضان و گردهم‌آيي فرزندان و نوه‌ها و نتيجه‌ها، "عبدالله (چهارمي از سمت چپ ) و پسرش اميرمحمد؛ محمدعلي(يازدهمي از سمت چپ)، محمدحسين(دوازدهمي از سمت چپ)  و سعيد(اولي از سمت راست بدون احتساب آقابزرگ)" در حالي كه از طبقه‌ي اول! به طبقه‌ي همكف! نزول مي‌كردند در بين دو طبقه‌ي مذكور، گير كردند كه به گفته‌ي گيرافتادگان: ""به واسطه‌ي كمبود جا و تاريكي و مشكل‌شدن تنفس به دليل شرجي بودن زياد هوا نزديك بود بميريم!""

-**--**--**--**--**--**--**--**--**--**--**--**--**--**--**--**-

به ميمنت و مباركي وب‌لاگ شاعر خاندان بي‌بي و آقابزرگ، محمدرضای عزیز دل(وسط از هر دو طرف بدون احتساب آقابزرگ) راه‌اندازي و به دست مبارك خودش بهره‌برداري شد!

آدرس وب‌لاگ:

آب زلال

امیدوارم که با خوندن شعرای زیبای وبلاگش لذت ببرید.

نوشته شده توسط :محمد حسین و محمد علی

+ نوشته شده توسط نوه ها در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 17:29 |
سلام

اميدواريم كه حال همگي خوب باشه

اخبار جديد:

مهمترينش راه اندازي آسانسور خونه‌ي بي‌بي و آقابزرگ بود كه به سلامتي افتتاح شد و ديگه اگر تشريف بردين خونه بي‌بي و آقابزرگ مي‌تونيد با آسانسور تشريف ببريد بالا -حتي تا ريبون!

بعدش هم عروسي آقاسجاد و خانمش بود كه ان‌شاالله مبارك باشه و به پاي هم پير بشن 

اين مراسم - بجز انتقاد از كارت عروسي - حاشيه نداشت ولي مثل اينكه ادامه بحث كارت عروسي تو اين وبلاگ كشدار شد

آخر هم اينكه

ماه رمضان نزديك است. روزهاي آخر ماه شعبان را قدر بدانيم و خود را آماده ورود به ماه مبارك رمضان كنيم. يادمان باشد نمي‌توان يك شبه ره صدساله رفت و براي آمرزش گناهانمان بخصوص در شبهاي قدر بايد از حالا به تزكيه نفس بپردازيم.

يا علي مدد

التماس دعا

+ نوشته شده توسط نوه ها در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 7:49 |

سلام

خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟

ببخشيد كه بازم داره دير به دير آپ‌ديت مي‌شه اين وب‌لاگ خانوادگي.

چهارشنبه ۹/۵/۸۶ محمدعلي(نفر سوم از سمت راست بدون احتساب آقابزرگ) هم قاطي مرغ‌ها شد.

مراسم عقد، با حضور  ۴۳۰ نفر از دوستان و فاميل برگزار شد كه خيلي خوش گذشت. البته اين مراسم با مسايل حاشيه‌اي هم، هم‌راه بود كه به دلايلي نگفتن‌شان به از گفتن‌شان است.

هم‌چنين نصب آسا‌نسور خونه‌ي بي‌بي آقابزرگ، در مراحل پاياني به سر مي‌برد! ديروز، ساعت ۷:۵۴ دقيقه‌ي بعدازظهر، با ذكر سلام و صلوات و پخش نقل و شيريني، دكمه‌هاي آسانسور نصب گرديد!!!

+ نوشته شده توسط نوه ها در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 9:44 |

سلام.

متأسفانه مشغله‌ي كاري بسيار زياد مديران وبلاگ مانع از آن شد تا بتوانيم به قول خود، مبني بر آپ‌ديت هفتگي اين وب‌لاگ، عمل نماييم! (عبيد زاكاني)

دوقلوها روز به روز بزرگ‌تر و بزرگ‌تر ميشن. البته محمدصادق بيشترين مقدار بزرگ‌شدنش توي لپ‌ها و صورتشه! اينقده تپل شده كه نگو. زهره خانم گل و گلاب هم كه روز به روز شيرين‌تر و با نمك‌تر ميشه.

چهارشنبه و پنج‌شنبه‌ي هفته‌ي گذشته، مراسم حنا بندون و عروسي مهدي، فرزند دوم دختر كوچيكه‌ي بي‌بي و آقابزرگ (چهارمي از سمت راست، بدون احتساب آقابزرگ) بود. لطفاً آقاي حميد خان (وبلاگ بي‌عنوان) بررسي كنن كه اگه اشتباه كرديم توي شمارش يا دست چپ و راست، بمون بگن

آسانسور خونه‌ي بي‌بي و آقابزرگ داره آماده ميشه. ديگه براي رفتن به طبقه‌ي دوم، نيازي به بالا رفتن از ۱۵ تا پله نيست!

همه‌ي دوستان گلي كه با كامنتاشون ما را مشعوف مي‌كنن و مورد لطف و محبت خويش قرار مي‌دهند، دمشون گرم. خيلي مخلصيم

+ نوشته شده توسط نوه ها در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 11:12 |

اي جاااااااااااااااان

سلام.

روز به روز داره به نتيجه‌هاي بي‌بي و آقابزرگ افزوده مي‌شه.
آخرين نتايج بدست آمده، سيد محمدصادق و سيده زهره سيدموسوي، فرزندان نوزاد سيد محسن (نوه‌ي دومي از چپ) هستن.

دوقلوها با اختلاف يك دقيقه، به شرح زير، در روز پنج‌شنبه مورخ ۲/۳/۸۷ به دنيا اومدن:
☼ سيد محمدصادق: ساعت ۱۷:۲۰
☼ سيده زهره: ساعت ۱۷:۲۱

اين دوقلوي خوشكل كه جمع قدشون روي هم به يه متر نمي‌رسه! يك هفته ما رو از كار و زندگي و درس و مشق و همه‌چي انداختن.

منتظر به دنيا اومدن باقي نتيجه‌هاي توي راه هم باشيد

+ نوشته شده توسط نوه ها در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 12:38 |
سلام.

دقيقاً 168 روز پيش اين وب‌لاگ مظلوم! آپديت شده بود.

الان، ما (محمدعلي=يازدهمي از چپ) و (محمدحسين=سومي از سمت راست با احتساب آقابزرگ عزيز) از محل كارمون (آخه چند وقتيه هم‌كار شديم) به صورت زنده و مستقيم مي‌خوايم به دوتا از نوه‌ها تولدشون رو تبريك بگيم:

◄ مهدي (چهارمي از سمت راست بدون احتساب آقابزرگ): 27 اردي‌بهشت 1363

سعيد (اولين نوه از سمت راست): ۲۵ اردي‌بهشت ۱۳۷۴

با شرح !!!

چند خبر جديد كه از ۱۶۸ روز پيش به اين‌ور اتفاق افتاده:!

◄ فرزند دار شدن تعدادي از نوه‌ها.
۱. سيد امير حسين صابري
۲. سيده حديث فاطمي‌زاده
۳. سيده اطهر موسوي‌زاده
(دختر نوه‌ي هشتمي از راست با احتساب آقابزرگ!!)

◄ آسانسور دار شدن خونه‌ي بي‌بي و آقابزرگ (اولي از سمت راست با احتساب آقابزرگ)

◄ همسردار شدن! محمدعلی(قبلاً ذكر شده!)

◄ همسردار شدن مهدی(!!!)

بنا به مصوبه‌ي جلسه‌ي مورخ ۲۶/۲/۸۷، از تاريخ آپ‌ديت اين پست، هفته‌اي يك‌بار اين وب‌لاگ آپ‌ديت خواهد شد!

+ نوشته شده توسط نوه ها در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:57 |
سلام.

شنیدن خاطرات ۲ ۳ روز مونده به ۸ آذر از زبون بی بی خیلی بیشتر از اینکه جالب باشه آموزندست.

.... تو چار چوبه در ایستاده بود. همینجوری نیگاش میکردم. بش گفتم کی میخواین برین؟ گفت داریم آماده میشیم. بش گفتم خدا پشت و پناهتون.

تازه از منطقه اومده بود. شب بود. خیلی خسته بود.

گفت مامان نماز عشاء رو نخوندم. میخوابم. صدام بزنید بخونم. خوابید. ساعت طرفای ۱۱ بود که آغاجونش صداش زدن. بلند شد. نمازش رو خوند ولی چراغ رو خاموش نکرد. فکر کردم خوابش برده.

اومدم ببینم چیکار میکنه. وقتی از تو چارچوبه در میخواستم بیام داخل یه روشنی حس کردم. یه نور. مثه یه نور روشن شده بود. گفتم محمدرضا نمیخوای بخوابی؟ سرش تو یه کتاب بود. سرش رو  به علامت آره تکون داد. اما نه. انگار مزاحمش بودم. داشت چیکار میکرد؟

صبح شده بود. با آغاجونش خداحافظی کرد. خیلی عادی. خیلی عجله داشت. کجا میخواست بره؟

اومد دستم رو بوسید و رفت. داشت از تو دالون میرفت که صداش زدم

محمدرضا. بیا دوباره میخوام ببینمت

خیلی عجله داشت. اما اومد. دوباره صورتش رو بوسیدم. سرش رو چند ثانیه ای گذاشتم رو سینم و ...

تا چش کار میکرد از درخونه بدرقش کردم. میخواستم خیالم راحت بشه که داره میره.

یکی میگفت عملیات بوده. یکی میگفت کلی بسیجی شهید شدن. یکی میگفت زخمیا زیاد بودن. اما آرامش عجیبی داشتم. چرا؟

آغاجونش اومدن. سراسیمه. گفتن باید برم مسجد جزایری. خبر بگیرم. تا خیالمون راحت شه. پس به منم خبر بدین.

نیم ساعت نشد که اومد. گفتم خبری شد. گفتن آره. محمدرضا رفت. به آرزوش رسید. دستامو بردم بالا سوره حمد رو خوندم و ...

-------------------

خصوصیات اخلاقی و کمالات معنوی رو کار ندارم. که کلی حرف زدن و نمیشه به راحتی ازشون گذشت.

اما اینا آدمای علاف و بیکاری نبودن که منتظر باشن یه جنگی بشه برن جبهه. دایی همیشه شاگرد اول بود. تو درس خوندن ممتاز بود. تو اون زمان که واسه دیپلمه ها تره خرد میکردن دانشجوی دانشگاه شهید چمران بود.

هوش و استعداد فوق العاده ای داشت. برخورد خوب اجتماعیش چیزی نبود که کسی رو جذب خودش نکنه.

پس تو این دور و زمونه ای که براحتی برای تنبلیهامون توجیه میاریم هر کدوم از شهدا میتونن الگوی خوبی برامون باشن و این وظیفه ما رو سنگین و سنگین تر میکنه

+ نوشته شده توسط نوه ها در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 8:11 |

پايان سريال اغماء لو رفت

 

کارگردان سريال اغماء: پايان سريال را هيچکس نمي داند. (به نقل از تمام جرايد و جام جم)ا
شطحيات: و آن کارگردان ، سه گونه فيلم بساختي:
 
يکي را هم کارگردان دانستي پايانش را و هم تماشاچي.
 
يکي را فقط کارگردان دانستي و نه تماشاچي.
 
يکي را نه کارگردان دانستي و نه تماشاچي.
-
و آن سومين فيلم ، منم !علي رغم اظهارات جناب آقاي «سيروس مقدم»، کارگردان محترم سريال (ايسنا) در مصاحبه با «اغماء» (ببخشيد… برعکس بايد مي نوشتم!) مبني بر عدم اطلاع تمام عوامل دست اندرکار ساخت اين مجموعه تلويزيوني از پايان داستان ؛ خوشبختانه نگارنده از آنجا که سوئنظر کرده است و با عوام فرق دارد، از طريق «سيمکارت الياس» (يا «الياس کارت» معروف) که هميشه و در هر لحظه مي تواند مشترک مورد نظر را در دسترس قرار دهد، توانست با يکي از عوامل وابسته به «الياس» تماس برقرار کند و از چند و چون پايان اين سريال ديدني باخبر شود.
پايان سريال اغماء: با اطلاع يکي از اهالي محل که چشم بصيرت دارد (از همان چشم هايي که در سريال سال قبل بود) در يک عمليات غافلگيرانه ، «الياس» به همراه جمعي ديگر از اراذل و اوباش محله دستگير و روانه زندان مي شوند. موبايل وي نيز به نفع شرکت مخابرات براي کمک به بهبود سيستم مکالمات تلفني ، ضبط و مصادره مي گردد. «دکتر جودت» به خاطر اين که خانم «خانم دکتر برديا» به او گفته است: «بي شعور» و او را شناخته است از ازدواج با وي منصرف شده و به باغ عمه اش پناه مي برد و کمي سرخورده مي شود.

در همين هنگام الياس به شيوه اي خاص از دست ماموران فرار کرده و به باغ عمه دکتر جودت مي رود و در قالب يکي از دوستان وي ، زنگ در باغشان را در يک روز باراني پاييزي به صدا درمي آورد و يک مجموعه تلويزيوني ديگر براي رمضان سال ديگر در ذهن سيروس مقدم کليد مي خورد. «دکتر پژوهان» نيز به خود مي آيد و با وساطت «حاج يونس» با دکتر برديا ازدواج نمي کند و خواستگار «هستي» مي شود که در همين هنگام ، جرقه ساخت يک مجموعه ديگر در ذهن کارگردان سريال «ميوه ممنوعه » براي سال بعد زده مي شود.

پيام اخلاقي سريال:
اي بسا ابليس آدم رو که هست
پس به هر دستي نبايد داد دست

 اين مطلب رو بخاطر خالي نبودن وبلاگ نوشتم

    
+ نوشته شده توسط نوه ها در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 2:0 |
تقریبا هرکدوم از نوه ها که می خواد راجع به اون خونه قدیمی خاطره بنویسه از جاهای مختلف اون خونه مثل غرفه - زیردالون و ...می نویسه ولی من می خوام از یه احساس خوب و دل چسب بنویسم.

اون احساس زمانیه که همه دور هم جمع بودیم مخصوصا توی تابستون و ناهار می خوردیم و بعد از ناهار آقابزرگ هندونه قاچ می کردن و بعد از خوردن هندونه حالا وقت خواب بود اون احساسی که می خوام بگم موقع خواب که می شد توی اون گرمای تابستون زیر اون کولر گازی توی به اصطلاح اتاق پذیرایی و زیر پنکه اون اتاق تا اینجاش تقریبا عادی بود.

ولی وقتی پرده آبی جلوی در کشیده میشد و بی بی اصرار داشتن که حتما کیپ باشه که نور آفتاب اصلا داخل نیاد و فقط نور آفتاب از پشت پرده اون داغی و حرارت بالاش گرفته میشد آرامشی به آدم دست می داد که با هیچ قرص و دوایی این آرامش بدست نمی اومد.

اون پرده آبی رنگ هم نور رو آنقدر زیبا فیلتر می کرد که هیچ چراغ خوابی نمی تونست همچین روشنایی همراه با آرامشی رو به آدم بده.

خواب که می رفتی هم که دیگه انگار رفته باشی اون دنیا راحت و آسوده وقتی هم بیدار می شدی واقعا تمام خستگی از تنت بیرون رفته بود.

من هم مثل بقیه باید بگم یاد اون روزهای خوب و خوش بخیر.

 

+ نوشته شده توسط نوه ها در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 12:10 |