خیلی وقته به محمدحسین عزیزم قول داده بودم تا یکی از خاطرات شیرین دوران گذشته رو بنویسم. خیلی سخت بود انتخاب خاطره. لحظه لحظه ی اون روزها و شب ها پر از خاطره ن
. پر از لحظات شور و صمیمیت و یک رنگی
. پر از نشاط و بازی گوشی
. اون دوران خاطره انگیز تکرار نخواهد شد و برای نسل جدید هم اتفاق نمی افته. بازی های کامپیوتری، اینترنت، موبایل و مدرنیته شدن، جای همبازی شدن و تجربه ی با هم بودنو گرفته.
حالا ما کمی بزرگتر شدیم و توی سن جوونی به روزهایی فکر می کنیم که توی خونه ی قدیمی آقابزرگ با هم بودیم
. به گوشه گوشه ی خونه که فکر می کنیم یاد و خاطره ای پیدا می شه
. از دالون، حیاط، شبستون، غرفه، تارمه، اتاق ها، پستو، دیوار کوتاه بین خونه ی آقابزرگ و عموحسین و... همه ی نوه ها بدون استثنا خاطرات زیبا و قشنگی دارن. برای شخص من فراموش کردن خاطرات نه تنها سخت، که غیر ممکنه. آدم هیچ وقت نباید گذشته ی خودش رو فراموش کنه... درسته؟
ببخشید که مقدمه م طولانی شد و معذرت از خواهرایی که اسم کوچیکشون توی خاطره آورده می شه:
عید سال 78 برای من پر از خاطره ست.
اون روزا مثل الآن نبود. نمی دونم ازدیاد جمعیت باعث این شده، مشکلات زیاد شدن یا چیز دیگه ای؟ تعطیلات کنار هم بودیم. همگی تِلِپ می شدیم خونه ی آقابزرگ... شب بود و وقت خوابیدن. من، داداش علی، علیرضا، محمدحسین، آبجی بتول، آبجی فاطمه(خاله فخری)، آبجی مریم. تا ساعت 3 نصف شب بیدار بودیم و جوک تعریف می کردیم و می خندیدیم. بگذریم که داداش علی نامزدش چه متلک هایی به هم ننداختن!!!![]()
فردا شب، دو نفر به جمعمون اضافه شد: آبجی آمنه و مهدی(داداش عزیزم). بین خواب و بیداری بودم. ساعت 12:30 محمدحسین بیدارم کرد. دیدم جمع بچه ها جَمعه. بزرگترا هم گرم خوابن
و وقت شوخی و مسخره بازی فرا رسیده
. همه چَپیده بودیم توی اتاقی که تلویزیون داشت. بزرگا هم توی اتاق پذیرایی خواب بودن
. اول قرار شد جوک تعریف کنیم. به نوبت لطیفه ای می گفتیم و هرچند بی مزه اما از خنده روده بُر شدیم
. "الکی خوش" که می گن ما بودیم
. جوکِ واقعاً بی نمکی رو تعریف می کردیم اما از خنده ی بی ربطش دل درد می گرفتیم.
بعدش تصمیم گرفتیم تلفن بازی کنیم. دور اتاق نشستیم و داداش علی رو گذاشتیم یه سر خط و نامزدش تهِ خط.
طوری هم قرار گرفتیم که نامحرما به هم چیزی نگن تا مکالمات کاملاً شرعی باشن!!!
بازی شروع شد. داداش علی توی گوش بغلی می گفت دوستت دارم
. این جمله بصورت نجوا، گوش به گوش می رفت تا به گوش فرد مورد نظر داداش علی
می رسید. دقت کنید نامزد بودن ها. فکر بد نباشه خواهشاً.
بعدش هُپ رو انتخاب کردیم که بعد از کلی خنده و اشتباه و التماس و ننه من غریبم بازی، آبجی فاطمه برنده شد.
داداش علی می گفت "بچه ها اگه بزرگترا صدامونو ضبط کرده باشن که پدرمون در می یاد با کارای امشبمون"![]()
مشاعره شروع شد. من و آبجی آمنه چون شعرای زیادی از کتابای درسی بلد بودیم تونستیم بر همه فائق بشیم!
ولی در کل با مشاعره خیلی حال نکردیم و بازی دیگه ای رو انتخاب کردیم.
یه مرغ دارم روزی 3 تا تخم می ذاره، چرا سه تا، پس چند تا؟ ، 8 تا
بازی اون شب خیلی مزه داد. شماره ها : آبجی فاطمه(1) - آبجی آمنه(2) - آبجی بتول(3) - آبجی مریم(4) - محمدحسین(5) - خودم(6) - علیرضا(7) - داداش علی(8) - مهدی(9)
خیلی خیلی خندیدیم و خوش گذشت.
ساعت تقریباً 3:30 شب بود که از توی آشپزخونه صدای گربه شنیدیم.
به سمت حیاط هجوم بردیم. من و علیرضا رفتیم توی آشپزخونه اما خبری نبود.
از اون جایی که از بچگی عادت داشتیم دخترا رو اذیت کنیم،
بهو با ورود دخترا یه پخ بلند گفتیم و صدای جیغ دخترا دراومد.
از سر و صدای ما، زن دایی و خاله فخری بیدار شدن و ما هم که دیدیم هوا پَسه، مثل بچه آدم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده رفتیم و خوابیدیم.
صبح
، آبجی بتول گفت: شماره 6، یادت باشه، شتر دیدی، ندیدی
(منظورش این بود که جریانات دیشب رو به کسی نگیم). این شد که تا مدت ها، همدیگه رو به شماره صدا می زدیم.
جریان اون شب ها رو فقط کسی که توی اون موقعیت بوده می تونه درک کنه. گاهی از خنده ی زیاد، دل درد می گرفتیم و اشکمون در می اومد.![]()
خدا رو شکر می کنیم که خانواده ای داریم بهتر از برگ درخت، بهتر از آب روان...![]()
![]()
خانواده هایی داریم که با اون ها احساس خوشبختی می کنیم.![]()
آقابزرگ و بی بی مهربانی
داریم که محبتشان پایانی ندارد و در دنیا کم نظیرند.![]()
خاله ها و دایی هایی داریم که هر کدام به نوبه ی خود بهترین اند.![]()
خدایا شکرت... خدایا شکرت و هزاران بار شکر.![]()
خاطره نویس: سید محمدرضا حسن زاده (آب زلال)



